لئوناردو هنگامی که کوشید تا پیوند گسسته ی خویش را با زادگاهش دوباره برقرار کند، چهل و هشت سال داشت. طی هفده سال غیبتش از فلورانس، هم خود او عوض شده بود و هم آن شهر؛ اما این تغییر در دو جهت مخالف بود. فلورانس یک جمهوری نیمه دموکراتیک شده، و زندگی تجملی و اشرافی آن به سادگی گراییده بود؛ و حال آن که لئوناردو به زندگی درباری و تجملی و مراسم تشریفاتی خو گرفته بود. فلورانسی ها، که عادت به انتقاد داشتند، به جامه های حریر و مخمل او، آداب ظریف وی و ملازمان مجعد موی او با خشم می نگریستند. میکلانژ (Michelangelo - هنرمند ایتالیایی؛ 1564-1475) که بیست و دو سال از او جوان تر بود، بر ظاهر آراسته ی او، که با بینی شکسته ی خودش تضاد فراوان داشت، نفرت می ورزید و با وضع فقیرانه ی خویش تعجب می کرد که لئوناردو این تعین را از کجا آورده است. لئوناردو در حدود ششصد دوکاتو از عواید خود در میلان پس انداز کرده بود، و حال از قبول سفارشات بسیار، حتی از زن صاحب قدرتی چون مارکزه د مانتوا خودداری می کرد، و وقتی هم به کاری می پرداخت، آن را خیلی با تأنی انجام می داد.
طی سال های 1503 - 1506 لئوناردو گاه و بی گاه بر تصویر مونا لیزا (مادونا الیزابتا) (Madonna Elisabetta) سومین زن فرانچسکو دل جوکوندو (Francesco del Giocondo) که در 1512 می بایست عضو شورای شهر بشود، کار می کرد. احتمالاً یک کودک فرانچسکو، که در 1499 به خاک سپرده شد، از فرزندان الیزابت بود؛ و این فقدان ممکن است باعث شده باشد که در پس تبسم نمکین جوکوندا (Lisa del Giocondo) وجناتی خطیر موجود باشد. لئوناردو در آن سه سال او را بارها به کارگاه هنری خویش فراخواند و تمام رموز و لطایف هنر خود را در تصویر او به کار برد -او را در چشم انداز شاعرانه ای از درختان، آب، کوهستان و افق قرار داد، و جامه ای از اطلس و مخمل بر او پوشاند و چین های آن را بدان سان جلوه داد که هر یک از آن ها شاهکاری است، با دقتی زاید الوصف حرکات مرموز دهان او را بررسی کرد، نوازندگانی به هنرگاه آورد که با آهنگ هایی دلنشین مهر خفته ی مادری داغدیده را در او بیدار کنند، و با این خصوصیات تصویر او را با لطافت و با سایه روشن پروراند: بدین گونه، به اشارات روحی که مایل به آمیختن نقاشی و فلسفه بود پاسخ گفت.
چهره ی مونا لیزا چنان جذاب بود که تا کنون هزاران برگ کاغذ و بوم به خاطر آن رنگین شده است. صورت مونا لیزا زیبایی فوق العاده ای نداشت: یک بینی نازک در چهره ی او ممکن بود موفقیت تصویرش را بیشتر کند؛ در مقایسه با بسیاری از دختران دلربا که مجسمه یا تصویرشان موجود است، زیبایی لیزا تقریباً متوسط است. فقط تبسم اوست که طی قرون خواستاران زیادی برای تصویر او فراهم آورده است -تبسمی که با برق زاینده ی چشمان او و انحنای خفیف لبانش به سوی بالا توأم است. او به چه لبخند می زند؟ به کوشش نوازندگان برای مسرور ساختنش؟ به جدیت متساهل هنرمندی که هزار روز بر تصویر او کار کرده و هنوز آن را به انتها نرسانده است؟ یا شاید این مونالیزا نیست که لبخند می زند، بلکه به طور کلی زن است، یا بهتر بگوییم تمام زنانند که به تمام مردان چنین می گویند: «ای عاشقان واله و شیدا! طبیعتی که شما را پیوسته به فرمانبری کورکورانه وادار می سازد، اعصاب شما را با عطش سوزنده ای برای وصل ما رنج می دهد، با یک کوشش نامعقول برای نزدیک ساختن زیبایی های ما به مثل اعلا ذهن بی تاب شما را آرامش می بخشد و شما را به اوج تغزلاتی بر می افرازد که به محض اعتلا فرو می نشیند، سراسر برای این است که شما را به مقام پدری برساند! آیا چیزی مضحک تر از این هست؟ ولی ما زنان نیز طعمه ی دام هستیم؛ غرامتی که ما برای این شیدایی می پردازیم، بیش از آن شماست. با این همه، ای سبکسران، محبوب و مطلوب بودن مطبوع است و رنج زندگی را جبران می کند». شاید هم تبسمی که بر لبان مونا لیزا نقش بسته از آن خود لئوناردو بوده باشد -از آن روح باژگونه ای که به زحمت خاطره ی نوازش مادر را به یاد می آورد و برای عشق یا نبوغ به هیچ سرنوشتی جز یک تجزیه و تلاشی بد فرجام، و جز مختصر شهرتی که به تدریج از ذهن فراموش کار بشر زایل می شود، معتقد نبود.
وقتی که جلسات ترسیم تمام شد، لنوناردو تصویر را باز هم نگاه داشت، زیرا معتقد بود که هر چند از سایر تصویرها کامل تر است، هنوز نمی توان آن را تمام تلقی کرد: شاید شوی مونا لیزا دوست نمی داشت که زنش با لبان بالا جسته هر دم از دیوار بر او و مهمانانش بنگرد. سال ها بعد فرانسوای اول آن تصویر را به مبلغ (4000 کراون، 50000 دلار) خرید و در قصر خود در فونتنبلو (Fontainebleau - شهری در شمال فرانسه) قاب گرفت. امروزه این تصویر، که با گذشت زمان و دستکاری های زیادی که برای جلوگیری از امحای آن شده بسیاری از ظرایف خود را گم کرده است، در سالن کاره (تالار مربع) ('Salon Carre) لوور آویخته است و خاطر هزاران دوستدار هنر را شاد می سازد.
تاریخ تمدن؛ ویل دورانت
جلد پنجم: رنسانس
کتاب سوم؛ شکوه ایتالیا، برگردان پارسی ابوطالب صارمی، ص 232، 236 و 237
![]() |
| مونا لیزا؛ اثری نامدار از لئوناردو دا وینچی |
چهره ی مونا لیزا چنان جذاب بود که تا کنون هزاران برگ کاغذ و بوم به خاطر آن رنگین شده است. صورت مونا لیزا زیبایی فوق العاده ای نداشت: یک بینی نازک در چهره ی او ممکن بود موفقیت تصویرش را بیشتر کند؛ در مقایسه با بسیاری از دختران دلربا که مجسمه یا تصویرشان موجود است، زیبایی لیزا تقریباً متوسط است. فقط تبسم اوست که طی قرون خواستاران زیادی برای تصویر او فراهم آورده است -تبسمی که با برق زاینده ی چشمان او و انحنای خفیف لبانش به سوی بالا توأم است. او به چه لبخند می زند؟ به کوشش نوازندگان برای مسرور ساختنش؟ به جدیت متساهل هنرمندی که هزار روز بر تصویر او کار کرده و هنوز آن را به انتها نرسانده است؟ یا شاید این مونالیزا نیست که لبخند می زند، بلکه به طور کلی زن است، یا بهتر بگوییم تمام زنانند که به تمام مردان چنین می گویند: «ای عاشقان واله و شیدا! طبیعتی که شما را پیوسته به فرمانبری کورکورانه وادار می سازد، اعصاب شما را با عطش سوزنده ای برای وصل ما رنج می دهد، با یک کوشش نامعقول برای نزدیک ساختن زیبایی های ما به مثل اعلا ذهن بی تاب شما را آرامش می بخشد و شما را به اوج تغزلاتی بر می افرازد که به محض اعتلا فرو می نشیند، سراسر برای این است که شما را به مقام پدری برساند! آیا چیزی مضحک تر از این هست؟ ولی ما زنان نیز طعمه ی دام هستیم؛ غرامتی که ما برای این شیدایی می پردازیم، بیش از آن شماست. با این همه، ای سبکسران، محبوب و مطلوب بودن مطبوع است و رنج زندگی را جبران می کند». شاید هم تبسمی که بر لبان مونا لیزا نقش بسته از آن خود لئوناردو بوده باشد -از آن روح باژگونه ای که به زحمت خاطره ی نوازش مادر را به یاد می آورد و برای عشق یا نبوغ به هیچ سرنوشتی جز یک تجزیه و تلاشی بد فرجام، و جز مختصر شهرتی که به تدریج از ذهن فراموش کار بشر زایل می شود، معتقد نبود.
وقتی که جلسات ترسیم تمام شد، لنوناردو تصویر را باز هم نگاه داشت، زیرا معتقد بود که هر چند از سایر تصویرها کامل تر است، هنوز نمی توان آن را تمام تلقی کرد: شاید شوی مونا لیزا دوست نمی داشت که زنش با لبان بالا جسته هر دم از دیوار بر او و مهمانانش بنگرد. سال ها بعد فرانسوای اول آن تصویر را به مبلغ (4000 کراون، 50000 دلار) خرید و در قصر خود در فونتنبلو (Fontainebleau - شهری در شمال فرانسه) قاب گرفت. امروزه این تصویر، که با گذشت زمان و دستکاری های زیادی که برای جلوگیری از امحای آن شده بسیاری از ظرایف خود را گم کرده است، در سالن کاره (تالار مربع) ('Salon Carre) لوور آویخته است و خاطر هزاران دوستدار هنر را شاد می سازد.
تاریخ تمدن؛ ویل دورانت
جلد پنجم: رنسانس
کتاب سوم؛ شکوه ایتالیا، برگردان پارسی ابوطالب صارمی، ص 232، 236 و 237

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر