۱۳۹۱ تیر ۱۷, شنبه

آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند؛ لئوناردو دا وینچی - 4

پرتره ای احتمالی از لئوناردو توسط خود او
در حدود 1513  
تصویری از لئوناردو، که به وسیله ی خودش کشیده شده است، صورت پهن و لطیفی را با زلف آویخته و ریش سفید نشان می دهد. این تصویر اکنون در کتابخانه ی سلطنتی وینزر (Windsor) موجود است. تابلوی پر ارزشی در تالار هنری اوفیتسی (Uffizi - گالری هنری اوفیتسی؛ فلورانس) او را با چهره ی نیرومند، چشمان متجسس، موی و ریش سپید و کلاه سیاه نشان می دهد. این تابلو کار یک نقاش ناشناس است. تصویری از گچ، در تالار هنری تورینو، لئوناردو را تا وسط سر طاس نشان می دهد و پیشانی، گونه ها و بینی او را چین دار می نمایاند. این تصویر کار خود لئوناردو است. از قراین چنین بر می آید که پیری لئوناردو زودرس بوده است؛ وی، با وجود یک رژیم غذایی نباتی، در شصت و هفت سالگی مرد؛ و حال آن که میکلانژ، که بهداشت را حقیر می شمرد و چند بار به بیماری هایی دچار شده بود، هشتاد و نه سال زیست. لئوناردو جامه های فاخر می پوشید، و حال آن که میکلانژ چکمه از پای خویش در نمی آورد. لئوناردو در ریعان شباب به نیرومندی مشهور بود، نعل اسبی را با دست خم می کرد، شمشیر بازی زبر دست بود و در سواری و اداره ی اسبان مهارت داشت. اسب را بسیار دوست می داشت و آن را نجیب ترین و زیباترین حیوان می شمرد. ظاهراً با دست چپ نقاشی می کرد و چیز می نوشت؛ لاجرم در نوشتن از راست به چپ  می رفت و همین امر دستخط او را، بدون آن که خودش مایل باشد، ناخوانا می ساخت.    
او علاقه ای نداشت که نوشته هایش توسط عده ی زیادی از مردم خوانده شوند. در این باره چنین می نویسد: «حقیقت اشیا غذایی است ممتاز برای هوشمندان، نه عقول سرگردان». نسبت به دوستانش بسیار مهربان بود. کشتن حیوانات را جایز نمی شمرد و «آسیب رساندن به هیچ موجود زنده ای را از طرف هیچ کس تحمل نمی کرد». پرندگان محبوس در قفس را می خرید و آزاد می کرد. در سایر موارد، اخلاقاً غیر حساس به نظر می رسید. ظاهراً عشق وافری به طرح ادوات جنگی داشت. از یکی از یادداشت هایش چنین می نویسد: «در تنهایی مال خودت هستی، در جمع نیمی از وجودت متعلق به دیگران است؛ از این رو ناچار در هر محفلی باید وجود خود را طبق تمایل بی جای حاضران متفرق سازی». لئوناردو همچون نوازنده یا سخنور خوبی می توانست مجلس آرایی کند؛ اما همواره دوست می داشت خود را از دیگران جدا سازد و در کار خویش مستغرق شود. او چون هرگز گرسنگی نکشیده بود تا بیش از هر چیز قدر نان بداند، می گفت: «بزرگترین نعمت طبیعت، آزادی است».
پرتره ای از لئوناردو؛ اثری از هنرمندی ناشناس 
تقوا و فضایلش بر عیوب و نواقصش برتری داشتند. نفرت وی از معاشرت با زنان، طبیعت او را آزاد می ساخت تا تمام هم خود را مصروف کار خویش سازد. حساسیت دردناکش هزاران جنبه ی حقیقت را، که به چشم عادی دیده نمی شد، برای او عیان می ساخت. گاه هنگامی که یک چهره ی جالب می دید، او را در چندین کوچه و خیابان، یا حتی یک روز تمام، دنبال می کرد؛ آن گاه، پس از بازگشت به کارگاه هنری خویش، آن را چنان تصویر می کرد که گویی در برابرش حاضر است.  
کنجکاوی، خوی باژگون، حساسیت و عشق لئوناردو به کمال به بزرگترین نقص او -عدم قابلیت یا بی میلی او به تکمیل کار- اضافه شده و عیب بزرگی برای او ساخته بودند. او می گفت: «هنر در تصور و طرح است، نه در اجرا؛ این مرحله مربوط است به اذهان کوچک تر». به سرعت از کاری به کار دیگر یا از موضوعی به موضوع دیگر می پرداخت؛ به بسیاری از چیزها دلبستگی داشت و فاقد وحدت مقصود یا فکر بود. این مرد «جامع الخصال» مخلوطی بود از اجزای گران بها اما نامتجانس؛ قابلیت های او چندان زیاد بودند که نمی توانست برای نیل به هدف واحدی آن ها را مهار کند و به سوی یک هدف متوجه سازد. در پایان زندگیش، با آه و افسوس می گفت: «من اوقات سودمندی را تلف کردم». پنج هزار صفحه مطلب نوشت، اما هرگز یک کتاب کامل به وجود نیاورد. صرف و نحوش ضعیف و املایش منحصر به فرد است. مطالعاتش متفرق و غیر مرتبط بودند. درباره ی علم و هنر متساویاً خوب می نوشت. پرمایه ترین اثر او "رساله ی نقاشی" (Trattato della Pittura) است که در 1651 چاپ شد. دستور اساسی او این است که هنرجو باید بیش از گرته برداری از کار هنرمندان، به مطالعه ی طبیعت بپردازد. بسیاری از ترسیمات او طرح هایی عجولانه و بسیاری دیگر چنان شاهکارهایی هستند که به موجب آن ها ما باید لئوناردو را چیره دست ترین، نازک کار ترین و ژرف انذیش ترین رسام دوره ی رنسانس بدانیم. در ترسیمات میکلانژ و رامبران (Rambrandt -نقاش و حکاک هلندی؛ 1669-1606) هیچ چیز نمی یابیم که بتواند با "مریم عذرا، کودک و قدیسه حنا" (The Virgin, Child, and St. Anne) اثر لئوناردو، که اکنون در برلینگتن هاوس (Burlington House - لندن) است، هم تراز باشد.
شاید طبیعت بیش از انسان او را خشنود می ساخت، زیرا طبیعت طبیعی بود و نمی توانست به شر متهم شود؛ هر شیء آن به نظر یک چشم بی غرض قابل بخشایش بود. بدین سان، لئوناردو دورنماهای بسیار رسم و بوتیچلی (Botticelli - نقاش فلورانسی؛ 1510-1444) را برای نادیده گرفتن آن ها تحقیر کرد. سلک گل ها را به دقت با قلم خود رسم می کرد: کمتر ممکن بود تصویری را نقاشی کند و آن را به وسیله ی زمینه ای از درختان، شهرها، صخره ها، کوه ها، ابرها و دریاها سحر انگیز تر ننماید. 

تاریخ نمدن؛ ویل دورانت
جلد پنجم: رنسانس
کتاب سوم؛ شکوه ایتالیا، برگردان پارسی ابوطالب صارمی، ص 239 تا 243             

هیچ نظری موجود نیست: