۱۳۹۱ شهریور ۳, جمعه

بویی کشیدم از دیروز...

توی همین شهر غریب و آشنا و پر از شلوغی و هیاهو و سرعت و شتاب و آلودگی و آشفتگی، هنوز یک قهوه خانه ی کوچک و بی صدا و غریبه و آشنا در یکی از همین خیابان های قدیمی و پر از خاطره روزهای نه چندان دور با آدم هایی جامانده از همان نسلی که دیگر چندان نشانی از آن ها را نمی توانی بیابی، نفس می کشد. 
برای نهار که رفته بودم، دیزی را که خوردم، قهوه چی مهربان و صمیمی، یک کاسه ی پر از یخ آورد و شیشه ی دوغ را درون آن خالی کرد و گفت حالا شد. درست می گفت و تازه درست شده بود عین همین زمان های کودکی و سفره های قدیمی های خانواده که پهن  می شد و خیلی قدیمی هاشون همین جوری آب یا سرکه شیره یا دوغ را برای پذیرایی در سفره قرار می دادند و عجب هیجانی داشت نوشیدن از این کاسه های پر از یخ در روزهای گرم تابستان و اگر کاسه اش سفالی بود که دیگر هیچ. البته من این صحنه ها رو خیلی کم دیدم و تا به ما رسیده بود دیگر شده بود دنیای مدرنیته و چشم و هم چشمی و تکنولوژی های رنگ و وارنگ و البته به همان میزان هم خبری از سفره های طولانی و افراد رنگ و وارنگ و شلوغی های دوره های خانوادگی نبود و پر کشیده بود. قهوه چی آن روز ناخواسته من را به آن حال و هوا برد و من دمی بویی از آن روزهای نه چندان دور به مشامم رسید و تازه انگار همه ی آن چه از یادم رفته  بود جلوی دیدگانم آمد. افسوسی نیست و تنها خواستم یادی از دوران کودکی و صفای آن چه امروز خاطره شده است کرده باشم که شاید دمی به شادی های روزهای گذشته شاد باشیم.                       

هیچ نظری موجود نیست: