۱۳۹۱ مرداد ۱۱, چهارشنبه

ما هر دوان خاموش خاموشیم اما | چشمان ما را در خموشی گفتگوهاست


















دریای شورانگیز چشمانت چه زیباست
آن جا که باید دل به دریا زد همین جاست
در من طلوع آبی آن چشم روشن
یاد آور صبح خیال انگیز دریاست
گل کرده باغی از ستاره در نگاهت
آنک چراغانی که در چشم تو بر پاست
بیهوده می کوشی که راز عاشقی را 
از من بپوشانی که در چشم تو پیداست
ما هر دوان خاموش خاموشیم اما
چشمان ما را در خموشی گفتگوهاست
دیروزمان را با غروری پوچ کشتیم
امروز هم زان سان، ولی آینده ما راست
دور از نوازش های دست مهربانت
دستان من در انزوای خویش تنهاست
بگذار دستت راز دستم را بداند
بی هیچ پروایی که دست عشق با ماست

زنده یاد حسین منزوی

پست وابسته

هیچ نظری موجود نیست: