۱۳۹۴ فروردین ۱, شنبه

دوست باز آمد و دشمن به مصیبت بنشست | باد نوروز علی رغم خزان باز آمد

ساعتی کز درم آن سرو روان باز آمد
راست گویی به تن مرده روان باز آمد
بخت پیروز که با ما به خصومت می بود
بامداد از در من صلح کنان باز آمد
پیر بودم ز جفای فلک و جور زمان
باز پیرانه سرم عشق جوان باز آمد 
دوست باز آمد و دشمن به مصیبت بنشست
باد نوروز علی رغم خزان باز آمد
مژدگانی بده ای نفس که سختی بگذشت
دل گرانی مکن ای جسم که جان باز آمد
باور از بخت ندارم که به صلح از در من 
آن بت سنگ دل سخت کمان باز آمد
تا تو باز آمدی ای مونس جان از در غیب
هر که در سر هوسی داشت از آن باز آمد
عشق روی تو حرام است مگر سعدی را
که به سودای تو از هر که جهان باز آمد
دوستان عیب مگیرید و ملامت مکنید
کاین حدیثیست که از وی نتوان باز آمد 

سعدی شیرازی

هیچ نظری موجود نیست: