داشتم یکی از داستان های جنایی مایک هامر را ورق می زدم که صدای جیغ و شکستن شیشه را شنیدم. کتاب را انداختم و شتابان خود را به آن طرف خیابان رساندم. آقا و خانم نگوین را پشت پیشخان، کنار دیوار دیدم که رنگ به صورت نداشتند. آقای نگوین دست انداخته بود دور کمر زنش، پرتقال ها ریخته بود روی زمین، یک قفسه بندی سیمی مجله واژگون شده بود، یک نقلدان آبنبات شکسته بود و تکه های شیشه جلوی پای بابا ریخته بود.
معلوم شد بابا پول نقد همراهش نداشته تا قیمت پرتقال را بپردازد. در نتیجه چکی برای آقای نگوین نوشته و آقای نگوین از او کارت اعتباری خواسته است. بابا به فارسی داد زد: «از من مدرک می خواهد. دو سال است که میوه های کوفتیش را می خریم و پول تو جیبش می ریزیم و حالا سگ پدر می خواهد کارت اعتباریم را ببیند! »
لبخندی به زن و شوهر نگوین زدم و گفتم: «بابا، این موضوع شخصی نیست. رسم است که کارت اعتباری بخواهند.»
آقای نگوین جلو زنش ایستاد و گفت: «نمی خواهم دیگر بیایی اینجا.» رو کرد به من : «تو جوان خوبی هستی، اما پدرت خل است. دیگر اینجا جایش نیست.»
بابا که صدایش بالا می رفت، گفت: «خیال می کند من دزدم؟» مردم بیرون مغازه جمع شده بودند. به ما زل می زدند. «این دیگر چه جور کشوری است؟ هیچ کس به دیگری اعتماد ندارد!»
آقای نگوین سرش را بیرون برد و گفت: «پلیس خبر می کنم. برو بیرون، وگرنه پلیس خبر می کنم.»
«خواهش می کنم، آقای نگوین؛ پلیس خبر نکن. می برمش خانه. فقط پلیس خبر نکن، باشد؟ خواهش می کنم.»
آقای نگوین گفت: «بله، ببرش خانه. فکر خوبی است.»
... خواستم توضیح بدهم و گفتم: «پدرم هنوز خودش را با زندگی امریکایی وفق نداد.»
می خواستم بگویم که در کابل شاخه درختی را می شکستیم و به جای کارت اعتبار از آن استفاده می کردیم. من و حسن آن تکه چوب را به نانوا می دادیم. نانوا با کارد یک بریدگی رویش می گذاشت، هر بریدگی برای یک نان که از تنورش با شعله های غران در می آورد. آخر هر ماه بابا بر حسب شماره های بریدگی های روی چوب پول نان را می داد. همین بود و بس. جای چون و چرا نبود. کارت اعتباری هم در کار نبود.
اما به اشان نگفتم. از آقای نگوین تشکر کردم که به پلیس زنگ نزده. بابا را به خانه بردم. بابا اخم کرد. در بالکن سیگار کشید و من در این بین برنج را با گردن مرغ بار گذاشتم.
... برای من امریکا جایی بود که خاطراتم را در آن مدفون کنم. برای پدرم جایی که برای خاطراتش سوگواری کند.
برگرفته از رمان «بادبادک باز»
خالد حسینی، برگردان مهدی غبرایی

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر