عشق تو مست و کف زنانم کرد
مستم و بی خودم، چه دانم کرد!
در تنور بلا و فتنه خویش
پخته و سرخ و رو چو نانم کرد
می پریدم ز دست او چون تیر
دست در من زد و کمانم کرد
خلق گوید چنین نمی باید
من نبودم چنین، چنانم کرد!
پر کنم شکر آسمان و زمین
چون زمین بودم آسمانم کرد
از ره کهکشان گذشت دلم
زان سوی کهکشان کشانم کرد
نردبان ها و بام ها دیدم
فارغ از بام و نردبانم کرد
چون جهان پر شد از حکایت من
در جهان همچو جان نهانم کرد
چون زبان متصل به دل بودم
راز دل یک به یک بیانم کرد
بس کن ای دل که در بیان ناید
آن چه آن یار مهربانم کرد!
مولانا جلال الدین محمد بلخی

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر