به سراشیبی رسیده ام؛ سرعت گذشت روزگار و کارهای ناتمام و فکر این که چگونه می توان بهترین های ممکن را در این فرصت کوتاه باقی مانده انجام داد؟
انگار از جایی به بعد دیگر نمی توانی به گذشت بی درنگ روزها و کمیاب شدن عامل زمان بی تفاوت باشی و می فهمی که می شود روز ها بیشتر از بیست و چهار ساعت قراردادی انسان ها هم باشند و لازم است که به گونه ای زمان را کش دهی تا کمیابی آن را کمی جبران نمایی.
دارم با کسی برای انجام کاری صحبت می کنم. او به نوعی صاحب منصبی است و من مانند همیشه زندگی ام در مقام یک سلف ایمپلوید. او از ضرورت کار می گوید و من از ناباوری به تحقق اهداف این کارهای تکراری، روتین، کلیشه ای و غیر مفید. آخرین مکالمه ما به این قرار است: «به شما خبر می دهیم»!
در کلاس درس با جان کندنی وصف ناپذیر و البته خوشحال از به انتها رساندن یک بولتن تبلیغاتی به جای کتاب درس چرخ می زنم و سعی می کنم بهترین مفاهیم ممکن را در قالب تنگ و نامفهوم و سرشار از ایدئولوژی تیفوسی نویسندگانش بیان کنم. شاید این آخرین باری باشد که به کلاس درس فکر می کنم!
هیچ گاه نفهمیدم انسان ها درس می خوانند که یاد بگیرند و به دانایی و توانایی شان اضافه شود یا درس می خوانند که مدرک بگیرند و دکتر و مهندس به پیش از نام خود بیفزایند؟ با استاد مهربان عزیزتر از جانی صحبت می کردم. گفت: «در دانشگاه های اینجا چیزی نخواهی یافت، ولی ...». این آخرین قمار عاشقانه ام برای یادگرفتن دانشی بود که دوستش داشتم، هر چند از ابتدا هم می دانستم اینجا هیچ خبری نیست و بیهوده گرد آن می گردم!
کلی صحبت کردم با رفیق گرمابه و گلستان سال های دور و نزدیکم. او اصرار داشت که باید رأی بدهیم. گفتم این هم مانند تمامی روزهای باقی مانده زندگی سال های امیدواری ناامیدانه مان، قمار آخر بر روی چیزی که خودت هم می دانی به آن باور نداری و می دانی که بار دیگر هوس سال های جوانی و امید های سبکسرانه آن تو را به این تصمیم رسانده است و الا راهی است که بارها رفته ایم و هر بار با شدت بیشتری سرمان به سنگ خورده است. این هم به یاد روزهای جوانی و به خاطر رفاقت عهد قدیم عزیز من و تو!
حالا نشسته ام و فکر می کنم باید رویایی داشته باشم. مثل سال های نه چندان دور جوانی. مثل سال هایی که فکر می کردم دنیای خود را تغییر خواهیم داد. مثل سال هایی که هنوز بالاتر از سیاهی را ندیده بودیم. و حالا تنها دارایی و سرمایه و ثروت این سال های زندگی به خوانش فرخی یزدی (زندگی کردن من مردن تدریجی بود | آن چه جان کند تنم، عمر حسابش کردم) رویایی است برای این که روزی بهتر خواهد آمد. هر چند می دانی که امید چندانی هم شاید نباشد، اما به یاد سال های نه چندان دور جوانی رویایی باید داشت و امیدی و گامی به سوی آن و برای آن!

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر