اول. تمام ماجرا از آن جا شروع شد که در سال های انتهای دبیرستان، بر خلاف اتمسفر اجتماعی موجود آن سال ها، فهمیدم که من رشته های علوم انسانی را بیشتر از رشته های فنی - مهندسی، پزشکی و علوم پایه دوست دارم. حرکتی خلاف جهت جامعه، خواست خانواده و حتی مدرسه. این بود که پس از یک سال از فارغ التحصیلی از رشته ریاضی در یکی از بهترین دبیرستان های آن زمان، راهم را به سمت رشته اقتصاد کج کردم.
دوم. هر روز بیش از روز پیش علاقمند مطالعات و محتویات رشته دانشگاهی خود می شدم. به مطالعات اقتصادی خود، به صورت داوطلبانه، مطالعات جامعه شناختی را هم می افزودم و کم کم متوجه ارتباط تنگاتنگی بین مسائل اجتماعی و اقتصادی در دنیای تئوری و عمل می شدم. سال ها بعد که احساساتم بیشتر به کنترل عقلم در آمده بود، کشف تازه ای
می کردم: علوم انسانی و رشته ها و شاخه های گوناگون آن بسیار به هم آمیخته و در ارتباط متقابل با یکدیگر هستند!
می کردم: علوم انسانی و رشته ها و شاخه های گوناگون آن بسیار به هم آمیخته و در ارتباط متقابل با یکدیگر هستند!
سوم. هنوز نمی دانم این حرف به دلیل یک احساس کنترل نشده معطوف به مکان است یا ریشه علمی نیز می تواند داشته باشد: «در حوزه علوم مربوط به زندگی اجتماعی، اقتصادی، سیاسی و فرهنگی انسان ها هر چه بیشتر می دانی، بیشتر غمگین می شوی!»
چهارم. علوم انسانی بدبختانه آزمایشگاهی برای پیش مطالعاتش ندارد. اما امروز پس از حدود 2 قرن از تقسیم بندی دانش بشری و تأسیس دپارتمان های گوناگون در زمینه مطالعات رشته های متنوع و ریز شونده در این علوم در جای جای این کره خاکی و در بهترین مراکز آکادمیک و تحقیقاتی دنیا، دستاوردهای بزرگی به لحاظ نظریات و اصول بدیهی گوناگون در زمینه های زیست اجتماعی بهتر و با مشکلات کمتر بشر در دسترس همگان در تمامی چهار گوشه جهان قرار گرفته است.
پنجم. علوم انسانی به معنای واقعی کلمه، "علم" است. یعنی برای بررسی پدیده ها از روش های علمی کمک می گیرد، علل و ریشه های آن را با نظریات و تئوری های تولید شده و آزمون شده مستند و قوی بررسی می کند و باز می آزماید و سپس برای درمان آن باز از روش های علمی و دقیق و متناسب بهره می گیرد و حتی اگر راهی نیابد، بر مبنای اصول موضوعه و بنیان های پایه گذاشته شده توسط سایرین، راهی می آفریند.
ششم. آیا دانستن بیشتر -در این جا منظور من علوم انسانی است البته- انسان را غمگین می کند؟ فکر می کنم این حرف ریشه در یک احساس کنترل نشده، تحت مکانی خاص داشته باشد تا مبنای علمی. در ایران دانستن بیشتر تو را غمگین می کند؛ چون با دانش خود نمی توانی کاری انجام دهی، چون تئوری ها و نظریات بنیادی علوم انسانی که از فرط بدیهی بودن مانند قانون عمل می کند را نفی می کنند، چون ریشه ها آشکار است ولی همه به دنبال علت می گردند!، چون علت های مشخص است، اما همه به جای برطرف کردن آن به دنبال تشدید آن حرکت می کنند، چون متخصصین در گوشه اطاق های دانشگاهی و تحقیقاتی به روزگار بازنشستگی خود می اندیشند و روز می شمارند و غیر متخصصان به نسخه پیچی برای تشدید دردها می پردازند، چون نا متخصصان به جای متخصص نشسته، مانند مردم ناوارد به موضوع سخن می گویند و مردم ناوارد به موضوع مانند نامتخصص به جای متخصص نشسته، چون هیچ چیز و هیچ کس در جای خود و مدار خود قرار ندارد و قرار نمی گیرد و مدام از آن دور و دورتر می شود و جامعه با هزاران کلاف سر در گم و به هم پیچیده و در هم گره خورده، هزار هزار کلاف سر در گم پیچیده به هم گره خورده دیگر را نیز در پیش روی خود می بیند.
هفتم. این تصویر ناامیدانه و سیاه نمایانه ای نیست. کافیست به حیطه کار و فعالیت خود، بدون تعصب و با ذهنی غیر سوگیرانه و کارشناسانه نگاه کنید. در این هیاهوی علم ناباوری و رفتارهای غیر علمی انباشت شده این دهه ها، آیا می توانید گره ای را باز کنید، بدون آن که گره یا گره هایی دیگر را به مجموعه گره های موجود نیفزایید؟ بدبختی علوم انسانی از همین جا ناشی می شود: ممکن است خوب بدانی و حتی درمان را نیز بشناسی، اما با تاریخچه ای از رفتارهای غیر علمی و نامطلوب که همچنان نیز مصرانه و با حق به جانبی ادامه دارد، تنها باید بنشینی و دود شدن زندگی و جامعه و انسان ها و در هوا محو شدنشان را تماشا کنی. آن وقت است که غمگین می شوی!!!

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر