چندان تخصص و مهارتی در دیدن فیلم های سینمایی و تحلیل و تکنیک آن ها ندارم. در همین حال برخی از فیلم هایی که دیده ام از زیباترین مفاهیم و ارزش های دنیای انسان ها برخوردار بوده است: زیباترین آرمان ها، بهترین روش های زندگی، اندیشمندانه ترین آموزه ها برای ادامه زندگی در دنیای خارج از آن فیلم و واقعگرایی و قابل لمس بودن سوژه هایش.
رابین ویلیامز از جمله بازیگرانی بود که در چند فیلم این چنینی بازی کرده بود و آن قدر خودش بود و نقش بازی نمی کرد که تماشاگر را به خودش معتقد می ساخت و به آن چه می گفت و آن چه می کرد. بهترین فیلم او که شاید کمترین دستمایه کمدی را داشت و بیشترین مفهوم و آموزه برای زندگی انسان ها در این دنیا، البته از نظر من، «انجمن شاعران مرده» اش بود و نقش آن معلم دوست داشتنی و باور پذیر برای به جولان انداختن اندیشه ها و فکرهای نوجوانانی که در جنگی دورنی و طبیعی حاصل از دوران سنی خود به دنبال یافتن راه های تعادل و ثبات می گردند و او نیز مانند نشانه ای با رفتار خود و نه تنها با گفتارش به این پیدا کردن و پیدا شدن راه و رهایی از بلاتکلیفی ها کمک می کند، می جنگد و بر روی میز خود در کلاس درس رقصی از قدرت درونی انسان برای تغییر و رهایی و رسیدن به تعادل را پیش چشمان نوجوانان دلبسته به خود نمایش می دهد و انگیزه این نبرد تا رسیدن به خواسته ها و آرزوها و به ظاهر ناممکن ها و دست نیافتنی ها را در آن ها می آفریند.
رابین ویلیامز اکنون درگذشته است و تنها آموزه های برخواسته از اندیشه و اندیشه ورزی بازیگری اش و ایفای نقش های ماندگار و بی نظیرش بر جای مانده است. او در ذهن من همان معلم دوست داشتنی است، هر چند نقش های بسیاری بر پرده زده است، اما در بسیاری از آن ها همان معلم بود: با ساز زندگی می رقصید، بر زندگی پایفشاری می کرد و برای زنده ماندن و زنده بودن تلاش می کرد. یادش گرامی.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر