۱۳۹۰ مهر ۲۶, سه‌شنبه

بیا که بار غم نشسته بر دوشم















به هر که دل بستم، بلای جانم شد
نه چاره ساز آمد، نه همزبانم شد
تو هم اگر روزی کنی فراموشم
ز ساغر هستی شراب غم نوشم
بیا که من بی تو چو شمع خاموشم
بیا که بار غم نشسته بر دوشم

یا به آشیان من پر بگشا
یا شبی به روی من در بگشا
لب به خنده چون ساغر بگشا
خدا تو را دور از بلا نگه دارد
تو را برای من خدا نگه دارد

جهان بسوزد زین نوای جانسوزی که در سخن دارم
حدیث غم گوید، ره جنون پوید، دلی که من دارم
گرچه راز وفا در دل تو بمیرد
آه پر شررم دامن تو بگیرد
به خدا، به خدا

یا به آشیان من پر بگشا
یا شبی به روی من در بگشا
لب به خنده چون ساغر بگشا
خدا تو را دور از بلا نگه دارد
تو را برای من خدا نگه دارد

زنده یاد کریم فکور   

هیچ نظری موجود نیست: